کوتاه اما خواندنی....

شنیدم دختر خانمی میگفت:

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!

 

خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟

 

گفت:آخه بابام موجیه!

 

گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟

 

گفت: آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو مادر و برادرمو کتک میزنه! ، امامشکل ما این نیست!

 

گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟

 

گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست و پاهای همهمون را ماچ کردن و معذرت خواهی میکنه.

 

ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.

 

دعاکنید پدرم شهید بشه…..

 

 

به مادرقول داده بود برمی گردد..

 

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخندتلخی زد وگفت ، بچه ام سرش می رفت ولی قولش نمی رفت.

 

………………………………….

 

من می خواهم درآینده شهید شوم ..

 

معلم پرید وسط حرف علی وگفت : ببین علی جان موضوع انشاء این بود که درآینده می خواهید چکاره شوید ، باید درمورد یه شغل یا کار توضیح می دادی

 

مثلا پدرت چکاره است .. آقا اجازه …شهید

 

………………………………….

 

گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت امیدواربودم روی زیر پیراهنش اسمش رو نوشته باشه… نوشته بود… اگر برای خداست

 

. بگذار گمنام بمانم.

 

………………………………….

 

هم قد گلوله توپ بود

 

گفتن : چه جوری اومدی اینجا

 

گفت : با التماس

 

گفتن: چه جوری گلوله روبلند میکنی میاری

 

گفت: با التماس

 

به شوخی گفتن میدونی آدم چه جوری شهید میشه

 

لبخند زد وگفت : با التماس ..

 

وقتی تکه های بدنشو جمع میکردن ، فهمیدم چقدرالتماس کرده بود

 

………………………………….

 

گردان پشت میدون مین زمین گیرشد، چند نفررفتن معبرباز کنن پانزده ساله بود چند قدم که رفت برگشت ، گفتن حتما ترسیده …. پوتین ها شو داد به یکی از

 

بچه هاو گفت : تازه ازگردان گرفتم ، حیفه ، بیت الماله و پابرهنه رفت .

 

………………………………….

 

پیشونی بندها روبا وسواس زیر و رو میکرد... پرسیدم دنبال چه میگردی

 

گفت سربند یا زهرا گفتم یکیش رو بردار ببند دیگه ،چه فرق داره

 

گفت ، نه آخه من مادر ندارم..

 

پیر مردی اومده بود جنازه پسر شهیدش رو بگیره،گفت:یه ترازو بیارید...علتش رو نمیگفت.فقط اصرار

 

داشت که ترازو بیاریم...

 

ترازو رو اوردن و پیرمرد،جنازه پسر شهیدش رو روی ترازو گذاشت...

 

دو و نیم کیلو بود...

 

پیرمرد فریاد زد:خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت.بعد رو به مسئولین گفت:پسرم وقتی که به

 

دنیا اومد دو نیم کیلو بود ،خدارو شکر خوب امانت داری کردم...

 

چشمای همه پر از اشک شده بود...

 

به سلامتی همه شهیدا و جانبازا که قطره قطره ی خونشون می ارزه به عشق و حال امروزیا...

………………………………….

 

شادی روح همه شهدا و همه اموات فاتحة مع الصلواة.یازهرا

 

منبع:کربلای ایران


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : پنج شنبه 13 اسفند 1394برچسب:, | 9:47 | نویسنده : محمدعارف |